این وبلاگ مخصوص سمپادی های باحال ساخته شده . مطالب این وبلاگ بصورت هفتگی جدید می شود اگر موضوع جالبی برای بیان بود برام پست کنید تا بعد
ای ادم ها
کوچه
جالبه جک و اس ام اس
پیام تسلیت
یه تست جالب
مسابقه داستان نویسی
دانلود
عکس های خفن
نمایشگاه 86
طراحی قالب توسط تیم نولیک
اگه آدرس دوستان سمپادی دارین برام نظر بدین منم از خجالتتون در می آم
مغز های متفّکر سمپاد(فرزانگان رشت)
مهسا(دختر نمونه آمل!!!)
تیز هوشان سردار جنگل(سمپاد رشت)
اخبار هالیوودی
یه دوست سمپادی(جهش)
خاطرات من و شاسخین
دختر تنها تو یه شام مهتاب
شیمی وآزمایشگاه(فرزانگان لنگرود)
کمپانی برادران سمپاد
×دخترای سمپادی ×
فرزانگان لنگرود(ارازل لنگرودی)
فرزانگانی رشت
سفینه
سیگما
یاسی
عصیان
afshin,Germany
نجوا
هنر سمپادی
هر چی بخوای درباره موبایل!(والبته از سمپاد رشت!)
ما نه نفر(8 تا فرزانگانی!)
اگه عاشقی بیا اینجا
فرشتگانی از جنس تیزهوشان(فرزانگان نیشابور)
دختر پاییزی(فرزانگان مشهد)
بینوایان:تیزهوشان سابق
وبلاگ خرخونی یک سمپادی
خاطرات سمپادی
تیزهوشان یزد(star)
کاکتوس شماره 6
انجمن XII
وقت گذرونی از نوع سمپادی
تکذیب نمی شود!
سبزیکاری در سمپاد
شیطونی های یه دختر دبیرستانی
تيزهوشان يزد(star)
محمد+تبسم
تو اين مدرسه ... !! (فرزانگان تهران)
سمپادی
حرف دل
بهترين سايت آموزشي و تفريحي
allphysics
ریاضیات ملکه علوم
ویرانگران سمپادی
نگارش هذیونات یک ابله
باغ قشنگ آرزوهام
طراحی حرفه ای سایت
کیمیا هاست: ثبت دامین و هاستینگ
بالاخره یه خاطره سمپادی...البته از نوع بچه تنبلیش!
خب دیدم جای خاطره اینجا خیلی ضایع....بالاخره یجوری باید پر بشه دیگه....این خاطره یجوریه....یعنی شاید بعد از خوندن این خاطره خواننده های عزیز فکر کنن که ...آره این میثاق یه بچه منفیه...یا یکی بگه این بچه مثبته...البته اینا زیاد مهم نیس خودمم نمیدونم ![]()
![]()
خب قضیه از اینجا شروع شد که....
شب قبل از حادثه: خب دیگه باید برم فردا امتحان شیمی دارم هیچی نخوندم .بد ندیدم که یه سری به دفتر شیمی بزنم(کلا می خواستم حال استاد ملخ رو بگیرم!) رفتیم که بخونیم دیدیم ای بابا نمیشه....تازه ساعت شده بود 1.5 ...آخه من که هنوز چیزی نخوندم باید برم بازم بخونم ...نه مثله اینکه دیگه دست خودم نیس خواسته و ناخواسته خوابیدم
!...اصلا گور بابای درس و مخش
!
صبح ساعت6 و اینا بیدار شدیم که بریم مدرسه... از صبح فکر دیشب افتادم به خودم گفتم ...ای بابا دیگه تموم شد ...ولی نه مثه مرد رفتم سر درس و اینا که بخونم . خوندم (ولی مگه حالا تموم میشه...)قبل از رسیدن به مدرسه تقریبا تموم شد...
سر کلاس معلم عزیز![ناخوش] استاد ملخ : استاد مشغول چک کردم تمرینات و اینا که رسید سر دفتر مشق ما...آقای میثاق شما مگه تمرین حل نکردین؟ من (با کمال بیخیالی):نه متاسفانه! شما لطف کنید از کلاس برید بیرون!!!منو میبینی....یه لحظه خودم رو جابه جا کردم دیدم ....نه راس راسی با ماس!آخه من با حالت خوابیده داشتم باهاش صحبت میکردم (آخه خسته بودم داشتم می خوابیدم
)وقتی دیدم که آره اینجوریاس دیگه تحمل نکردم جاتون خالی از سر جام بلند شدم عین آدم رفتم جزوم رو برداشتم رفتم حیاط
خلاصه تو حیاط کلی شیمی رو رو دوره کردم ![]()
بعدش حدود 40 دقیقه به زنگ از بس گرسنم شده بود رفتم طرف کلاس: تق تق تق ...ب....ببخشید....آقای....میتونم...میتونم....(حالا تجسم کنید همه کلاس + استاد ملخ منتظر معذرت خواهی منن
)....میتونم بیام ساندویچم رو بردارم آخه صبحانه نخوردم ....(منو میبینی دارم از خنده میمیرم...بچه های کلاس همه دارن میخندن حتی خود بوزینش هم داش میمرد از خنده...![]()
![]()
)
البته زنگ بعدش اومدم سر کلاس نشستم اون زنگ هم شیمی داشتیم ....ولی خاطره خیلی باحالی بود برام ... امیدوارم استفاده لازم و کافی رو برده باشین
(البته جلسه بعد از همینا و بحث های کلاسی هم پرسش مطرح میشه در ضمن کنکور هم میاد ۶۰٪!!!![]()
)
حالا میرسیم به تنیجه این قسمت: 1-زیاد مهم نیس که طرف صحبتت کی باشه...باید قوی صحبت کنی...2-زیاد مهم نیس که معلم چی میگه شما باید منافع خودتون رو در نظر بگیرین3-اگه در موقعیت مشابه قرار گرفتین گریه و زاری و معذرت خواهی و اینا اصلا ارزش نداره ....معتقدم که اونموقع بهترین کار ور کردم! ...ولی فکر میکنم با اینکه دفعه اولی بود که از کلاسی خارج شدم ولی خیلی خوب خونسردی خودم رو حفظ کردم ...
با ارفاق 20 !
نوشته شده توسط میثاق در چهارشنبه 16 مرداد1387
چرا باید تابع بودن یا نبودن رو ثابت کنیم!
متن آهنگ My Immortal
از Evanescence همیشه تنها...تا ابد فهمیده نخواهم شد...
تو ادامه مطلب برین ببینین

نوشته شده توسط میثاق در چهارشنبه 19 تیر1387
من میثاق نیستم عوض شدم!
اول بگم که یکی از دوستان حرف هایی زد که منو خیلی داغون کرد و همچنین می تونست باعث بشه که من این پست رو حذف کنم ولی هدف من والاتر از اینهاست و از اون عزیز می خوام که تجدید نظر کنند چون من پابر جام...
خب بدون سلام شروع میکنم!
من میثاق نیستم! بارون که اومد ذهنم باز تر شد حالا بهتر می تونم دنیا رو ببینم امیدوارم شما هم با دیدی عمیق تر این دنیا رو ورق بزنید. امروز داشتم به نامردی های این دنیا فکر می کردم دیدم حالا که اکثر بازدید های من به گروه متشخص بانوان اختصاص یافته،من یه مسئولیتی در این قبال دارم. خب من می خوام موضوعی رو براتون بیان کنم که واسه بعضی بازدید کنندگان جالب و خنده دار و واسه بعضی دیگر پند آموز و متحول کننده می باشد ...بشنو از نی چون حکایت میکند :
این مطلب یه داستان معاصر می باشد و هم نویسنده وهم شخصیت های داستان واقعی می باشند.
این جور بود که دوباره شروع شد بچه ها میگن این باید بیست و چندمین نفری باشه که داره بهش زنگ میزنه. کی؟ خب سهیل دیگه.سهیل یکی از دوستان دوره راهنمایی منه تیز هوش هم نیس درسش هم خوب نیس ولی واقعا واسه من سواله که این بچه چقدر باهوشه شایدم استعدادش رو تو این کار گذاشته.
اکنون به بررسی چند تجربه وی می پردازیم:
روزی که گوشی دختر عموش دستش بود نمی دونم چند تا ولی به اندازه کافی از توش شماره بلند کرده و هر کدومشون را با شیوه ای مخصوص (به دلیل بد آموزی از گفتن این روش ها امتناع می ورزیم)به خود علاقه مند کرده بود و نکته جالب اینه که همشون در یک کلاس درس می خوندند به همراه دختر عموش و همه اونها ادعا میکردند که با پسری به نام سهیل دوست هستند!
(البته بعدها دستش لو رفت ولی بازم با همشون تماس داره ولی کمتر!)
معمولا صبح های جمعه برنامه خونه سهیل ایناس که زنگ بزنه به دخترا گیرشون بیاره(اینو خودش میگه):
از اونجایی که میدونست با کسی داره تلفنی صحبت میکنه که دختر رئیس یکی از معروفترین بیمارستان های رشت بحث رو به یه جای جالب رسوند:
-خب میدونی عزیزم چرا من اینقدر واسه دیدن تو عجله دارم و از فراق تو ناراحتم؟
-چرا سهیل؟
-...ممم....ولش کن .
- نه بگو چرا من وتو که ابن حرفا رو با هم نداریم.اگه نگی ناراحت میشما.
-خب...خودت خواستی من ...من ...(با حالتی کاملا بغض کرده!)...من سرطان دارم!( در این لحظه چندی از دوستان که در اون نزدیکی بودیم منفجر شدیم! و برای اینکه ضایع نکنیم خنده رو گریه مانند جلوه دادیم) الانم 4 سال گذشته که فقط 3 سال دیگه من تو این دنیام...(از ما خنده از دختره گریه عاشقانه!)
- (دختر بیچاره در حالی که داشت گریه می کرد):زبونتو گاز بگیر... مگه من میزارم تو از پیشم بری ..آخه چجوری پیش اومد ( همونطوری که دختره داشت گریه میکرد )تو اصلا می دونستی که بابام رئیس بیمارستان ***هست من باهاش صحبت مینکم تو هم هر چه زود تر بیا اینجا ...(حالا دیگه همه داریم می خندیم و این در حالیه که سهیل کاملا ریلکس داره واسه اون بیچاره خالی می بنده...)
- نه به من چه ربطی داره بابای تو چکارس!؟(آره جون عمّت) ...
یه خاطره دیگه : سهیل چند روزی بود که دنبال یکی از دخترای محلشون بود که بقول خودش خیلی سر سخت بود ...خلاصه واسه سهیل این جدیدا دیگه زیبایی مهم نبود هر کی سر سخت تر می بود اون رو بیشتر تحت تاثیر قرار میداد .تصمیم گرفت که هر صبح جلوی کوچشون منتظر دختره باشه که مطمئن بود بالاخره شکار میشه.بعد از چند روز که اونجا واستاد دید یه دختر دیگه داره از کنارش رد میشه خیلی ساده رفت جلوش و باهاش دوست شد گذشت و بعد از یه مدت سهیل از دختره پرسید واسه چی اونقدر سریع با من دوست شدی و جالب اینه که دختره بهش گفت من بخاطر این باهات دوست شدم که میدیدم هر روز اینجا وای میستادی منتظر من در صورتی که در واقع سهیل واسه یکی دیگه اونجا وای میستاد....
و و و...خب چی بگم آخه من تا جایی که میتونستم نکات غیر اخلاقی رو حذف کردم ...اخه این بچه چقدر ، چقدر ، چقدر، واقعا شما به یه همچین موجودی چی می گید؟
«من گنگ خواب دیده و عالم همه کر» بازم من هر چی بگم شماها کار خودتون رو می کنید این متن هیچ توضیح یا نتیجه اخلاقی نداره.بخندید و پند گیرید!
نوشته شده توسط میثاق در جمعه 14 تیر1387
تنها زیر بارون
از خود به خود می نویسم.برای چه می نویسم؟ نمی دانم چرا.تازه نیستم.کهنگی ام تازه جلوه میکند.هه....نمی دونم،یه مدته که هیچی نمی دونم مثله انگوری شدم که شیره جانش رو کشیده باشن خشکیده شدم،پیر شدم ولی همه امیدم اینه که عاشقی رو با شراب ناز وجودم یاری کنم تا به این دنیا دین خودم رو داده باشم اونوقت میتونم به آرامش برسم و آروم به یه خواب طولانی سمپادی برم.اون موقعه که خرس درونم آروم میگیره.دارم از خودم سرد میشم به قول محسن نامجو همه چیز به ما می خنده یره...همه چی با ما می پوسه یره ...همه چی با ما میسوزه یره... خیلی وقته دیگه بارون نزده(رنگ عشق به این بیابون نزده)
منتظر یه بارون درست و حسابی هستم خیلی وقته که بارون غبار دل خستم رو نشسته...و در میان چه بر سر عشق آمد قیمت دل چه شد(سیخی صد تومان!)...با توجه به محاسباتی که انجام دادم به این نتیجه رسیدم که من دوست خوبی نتونستم باشم چون الان دارم میفهمم که این کسایی که من دوست خطابشون میکردم فقط ماله زمان شادی هستنA friend in need is a friend indeed
تازه داره دستم میاد ...ولی چه دیر! دور و بربم یه سری آدم...هستن! احتمالا این به خاطر اینه که من بد بودم. آره دنیای ما همینه. دارم باور می کنم که چیزی به عنوان صداقت وجود خارجی نداره!

اگه حوصله دارین یه سری برین ادامه مطلب یه شعر جالب گذاشتم.
نوشته شده توسط میثاق در یکشنبه 9 تیر1387
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2008-2010 © by nabeghe15.blogfa.com
Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM
نوشته شده توسط میثاق در سه شنبه 5 شهریور1387
لينك مطلب